عصر نویسنده

عصر نویسنده
آخرین نظرات
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۱:۳۰ - قالب بلاگ رضا
    عالی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان های مثنوی» ثبت شده است

این قباله را بگیر
یک قرص نان گرفته بود دستش و یک لقمه خودش می‌خورد و یک لقمه‌ را می داد به سگی که آنجا بود.

امام این صحنه را دید و به او فرمود:

ـ  برای چه این کار را می کنی؟

ـ غلام سرش را انداخت پایین: خجالت می کشم من بخورم و به او نخورانم!

 به او فرمود: از جای خود برنخیز تا من بیایم!

به نزد مولای غلام سیاه رفت. باغ را از او خرید و سند آزادی غلام را گرفت. سند و  قباله باغی را که غلام در آن کار می­کرد، هر دو را به او بخشید

نویسنده: نیره قاسمی زادیان

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۹
ز.نجف زاده

داستان های مثنوی به نثر - دفتر ششم


53. دزد بر سر چاه
شخصی یک قوچ داشت، ریسمانی به گردن آن بسته بود و دنبال خود می‌کشید. دزدی بر سر راه کمین کرد و در یک لحظه، ریسمان را از دست مرد ربود و گوسفند را دزدید و برد. صاحب قوچ، هاج و واج مانده بود. پس از آن، همه جا دنبال قوچ خود می‌گشت، تا به سر چاهی رسید، دید مردی بر سر چاه نشسته و گریه می‌کند و فریاد می‌زند: ای داد! ای فریاد! بیچاره شدم بد بخت شدم. صاحب گوسفند پرسید: چه شده که چنین ناله می‌کنی ؟ مرد گفت : یک کیسة طلا داشتم در این چاه افتاد. اگر بتوانی آن را بیرون بیاوری، 20% آن را به تو پاداش می‌دهم. مرد با خود گفت: بیست سکه، قیمت ده قوچ است، اگر دزد قوچم را برد، اما روزی من بیشتر شد. لباسها را از تن در آورد و داخل چاه رفت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۲:۴۲
ز.نجف زاده

داستان های مثنوی به نثر - دفتر پنجم

42. اشک رایگان
یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.
گدا یک کیسة پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۱۹:۲۶
ز.نجف زاده

داستان های مثنوی به نثر - دفتر چهارم


30. درویش یکدست
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۸
ز.نجف زاده

داستان های مثنوی به نثر - دفتر سوم


19. شغال در خُمّ رنگ
شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام, پیش شغالان رفت. و مغرورانه ایستاد.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۲:۰۶
ز.نجف زاده

نام داستان: بوف کوربوف کور
نویسنده: صادق هدایت
تعداد صفحات: 36
فرمت : PDF
زبان کتاب: فارسی

کتابی که خودم هیچگاه نتوانستم تمامش کنم.

بوف کور

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۸
ز.نجف زاده

داستان های مثنوی به نثر - دفتر دوممولوی


10. خر برفت و خر برفت
یک صوفی مسافر, در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر که کفر و بی‌ایمان به دنبال دارد. صوفیان, پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند. مسافر خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز کردند. صوفیان همه اهل حقیقت نیستند.

از هزاران تن یکی تن صوفی‌اند           باقیان در دولت او می‌زیند

رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگینی آغاز کرد. و می‌خواند: " خر برفت و خر برفت و خر برفت".

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۸
ز.نجف زاده